|
مادر برای راه رضای خدا بمان یکبار هم برای دل ما دعا بخوان میدانم از زمین و زمان خسته ای دگر ای مرغ زخم خورده ازین آشیان مپر این روزها شکسته تر از قبل تر شدی حس میکنم که مثل پدر پیرتر شدی این روزها که حال تو درد دمادم است هرچه که گفته ام ز غم و غصه ات کم
است زخمی شدی و بال و پرت را شکسته اند از اینهمه ستم کمرت را شکسته اند بر شانه های کوچک من تکیه میکنی هر وقت نگاه میکنمت گریه میکنی اینها همه پیامد ان روز شوم نیست؟ از پستی جماعت این مرزو بوم نیست؟ مادر بگو که حادثه پشت در چه بود؟ هیزم چرا؟ حکایت اتش دگر چه بود؟ او میشناخت حرمت این خانه یا که نه؟ آگاه بود از دل پروانه یا که نه؟ این درب را بنای شکستن نبود که مادر، صدا صدای شکستن نبود که؟ آنجا زدرد پهلوی خود ناله میزدی آتش به هستی و دل آلاله میزدی فهمیدم آن صدای شکستن چه بود وای وای از حکایت دست کبود وای مینالم از غمی که به دلها شرر کشید از لحظه ای که محسنت آرام پر کشید انقدر دل شکسته پدر را صدا مزن قربان دست و پا زدنت دست و پا مزن مادر به چشمهای ترم رحم میکنی؟ بر اشکهای دربدرم رحم میکنی؟ میدانم از زمین و زمان خسته ای دگر ای مرغ زخم خورده ازین آشیان مپر مادر برای راه رضای خدا بمان یکبار هم برای دل ما دعا بخوان محمد هادی کلانتریان
چشمانت را ببند...
درک کن... لحظه ای خاطره احساس را آب هم مثل دل ما تنهاست پس بیا مثل زلال دریا
باز آیینه شویم.... وسعت ابی دلهای پر از عاطفه را
پر پرواز ببند، اینگونه شیدایی مکن حال من را پیش نامردان تماشایی مکن به زمین چنگ مزن، سوخته بال و پر تو چه سرت آمده؟ بابا بفدای سر تو تو که با صیحه یک صاعقه تعبیر شدی چه سرت آمده اینگونه زمینگیر شدی؟ قدری آرام پسر، سست مکن بنیادم "زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم" من شکسته تر ازین حالت ابروی توام سخت آشفته تر از سلسله موی توام جان بابا،پدرت بعد تو باید چه کند؟ تو مراعات دلش را نکنی پس که کند؟ این سفیهان که چنین راه مرا می بندند باز دارند به بیچارگیم می خندند باز برخیز ببینند حسین جان دارد تا ببینند دلی یکسره طوفان دارد دل بی تاب مرا خسته تر از پیش مکن مثل حال بدنت قلب مرا ریش مکن نه فقط فکر من خسته جان بر لب باش من که خود رفتنیم، فکر دل زینب باش خیمه ها، آتش غم، دشت خطر...واویلا چشم تو دور ببینند اگر ...واویلا تا ابد چشم زمین در غم تو گریان باد بعد تو خاک بر این گنبد سرگردان باد رفتی و مات شده چشم زمین بر راهت حق نگهدار پسر، دست علی همراهت محمدهادی کلانتریان
خشکی نثار بارش چشم تری مکن هر لحظه خون به قلب زغم پرپری مکن این لحظه های تلخ غم و انتظار را بر عاشقان غمزده یادآوری مکن بشکن حضور فاصله را،شب دراز شد ما را اسیر شبهه ناباوری مکن آری نگاه تو فقط از من نبرده دل هوش از سرم پرانده...چنین دلبری مکن یک آن بساز کار من بی شکیب را اینگونه هر دقیقه بپا محشری مکن دیگر بس است،حادثه ها را تمام کن من را اسیر چنگ غم بدتری مکن این خانه خراب دلم محضر شماست بر این خرابه یک نظر سرسری مکن من جز به درب خانه تو ره نمیبرم من را روانه بر گذر از هر دری مکن وقتش رسیده...هیبت شب را بهم بزن ما زنده ایم...شکوه زبی یاوری مکن محمدهادی کلانتریان
تقدیم به هم کیشانم، که به جرم حیدری بودن در آتش خشم وارثان هیزم بدستان سقیفه، غریبانه سوختند و فاطمی شدند ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شاید شما هم تعجب کرده باشید که چقدر اینبار زود بروز شدم اما داغ کشتار شیعیان و عزاداران فاطمی و به آتش کشیدن مساجد و حسینیه هاو ... آنچنان سنگین بود که اینبار قلم را یارای تحمل این بغض سنگین نبود و غریبانه گریست که :... لشکر آتش واز سوي حجاز آمده ايد ديگر اينبار چه مکريست که بازآمده ايد؟ قصدتان چيست؟ درين خانه مگر فاطمه است؟ که چنين در دلتان همهمه و واهمه است؟ آري از نام علی ظلم هراسان شده است خوابتان سخت ازین قصه پريشان شده است واژه واژه غم اين قصه کلامي دارد چه کسي گفت که اين غصه تمامي د ارد؟ چه کسي گفت که فرياد غريبان دود است؟ چقَدَر راز دل لاله شگفت آلود است باطني تيره و سرشار شقاوت داريد بس پليديد که از فاطمه نفرت داريد گر چه اينبار به يک نام دگر آمده ايد چشم خفاش و به اعجاز سحر آمده ايد خون اين طايفه از دست شما ميريزد غافل از اينکه دل خفته به پا مي خيزد بحر طوفان زده را وقت خروش آمده است خون اين قوم دگر باره بجوش آمده است گرچه عمريست به اين غائله عادت داريد چون درآتش زدن خانه مهارت داريد هوش باشيد که اين موج صدايي دارد لشکر ابرهه! اين خانه خدايي دارد بشنويد آه دل فاطمه را چون دير است آه زهراست که اينگونه گريبانگير است باز از ناي شما شعر جنون مي بارد از هجوم غمتان آتش و خون مي بارد آه نفرين به نفسهاي گناه آلوده به دل سنگ و به دلهاي زغم آسوده مي رسد روزبزرگی که عيان ماه شود شرتان از سر اين صاعقه کوتاه شود درد و غم از گذر آه و دعا مي شکند برق شمشير علي(ع) پشت شما مي شکند محمدهادی کلانتریان
سـاحت آیـنـه را رنـگ مـکـدر مـزنــیــد قلب ما ریخت، شما را بخدا در مزنید اینهمه چوب!!!مگر قصد کجا را دارید؟ خـانـه فـاطـمـه را آتـش دیـگـر مزنید رسمش این نیست، عزادار رسولیم هنوز بر دل زخـمـیـمـان درد مـکـرر مزنید عـرش حـق مـثـل دل خـسـته مـا می لرزد پیش چشم تر ما زخم به مادر مزنید مـادرم پـشـت در افـتـاد، مـواظــب بـاشـید بر دل کـوچـک مـا داغ بــرادر مــزنـید حــال کــه مـادرم افـتــاده زپـا رحـم کـنـید لااقل پیش رخش دست به حیدر مزنید کاش می مردم و اینگونه نمیدیدم من مادرم ناله زد و گفت که دیگر مزنید محمدهادی کلانتریان
تو نبودی ، زندگی جز درد تکراری نبود در میان سینه ها دل بود و دلداری نبود آسمان از بارش بی منتش اکراه داشت گردش چرخ زمین جز دور اجباری نبود در دل ما مهربانی واژه ای مجهول بود گر محبت از بلندای دلت جاری نبود شرح حال ما ودوری از تو هم شد قصه ای هیچ داغی بدتر از این داغ بی یاری نبود غمزه چشمان تو مرهم به زخم عالم است ور نه من را با چنین آشفتگی کاری نبود در پی درمان درد هجر می گشتم ولی ناز چشمت در دکان هیچ عطاری نبود قاصدان صبح می خواندند باید رخت بست بین شهری شبزده افسوس بیداری نبود محمدهادی کلانتریان
تقدیم به خاک پای مولای بی کفنم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این چه گردیست که بر پاست، خدا رحم کند آن سوی حادثه غوغاست،خدا رحم کند در هـیـاهـوی زمیــن قـلـب زمـان مـیـگـیـرد آسمان غرق تماشاست،خدا رحم کند در سر شمر چه طرحیست که می چرخاند خنجری را که مهیاست، خدا رحم کند چـه شـده مـثـل دـلم نـبض زمـین میلرزد؟ این چه شوریست که برپاست؟ خدا رحم کند چشم پستی که پر از حس حقیر طمعست حال سوی حرم ماست...خدا رحم کند چه خبر گشته بدانسوی همه می تازند؟ بر سر راس که دعواست؟ خدا رحم کند دخترت راس تو را بر سر نی دید،شکست گفت: این سر سر باباست؟ خدا رحم کند یک نفر نیست به این نیزه بدستان گوید این عزیز دل زهراست...خدا رحم کند سایبان سر من از سر نی میبینی؟ زینبت بی کس و تنهاست... خدارحم کند بوی یاس است که پیچیده درون گودال وای من، مادرم اینجاست...خدا رحم کند محمدهادی کلانتریان
السلام علیک یا ابا عبدالله ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دل کندن از چشمان تو اي يار سخت است ديگر چه گويم؟ داغ تو بسيار سخت است خورشيد من جاي تو روي نيزه ها نيست چون ديدن يوسف سر بازار سخت است باور نمي کردم تو را گم کرده باشم ايـندفـعـه پـيدا کردنت انگار سخت است با چشم کم سو راه رفتن در دل شب پـيـمودن ايـن راه ناهـموار سخت است از تو چه پنهان ياد مادر بودم امروز ديـدم دويـدن بـا تـنـي تبدار سخت است يکدم شنيدم کودکت با گريه مي گفت پای برهنه روي دشت خار سخت است اين لخته هاي خون و رگهاي بريده... بوسيدنت اي ماه من اينبار سخت است محمدهادی کلانتریان
|
درباره وبلاگ
سلام بر آنکه حرارت عشقش آتش به جان واژه هایم افکند
فروردین 1391 آذر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 خرداد 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 پیوندها
شیعه فوتو |