صاعقه

صاعقه

شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم

بر من ببخشید اگر گاهی فراموش میکنم که دستهای شما روزگاری

 

تنها تکیه گاه ایستادگیم بودند

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت4:15 قبل از ظهرتوسط محمدکلانتریان | |

چقدر مثل شکوفه...

                       چقدر مثل بهار...

                                     چقدر مثل درختان خفته ی خمار...

                                                                    برای لحظه ای ای آرزوی دیرینه


                                             منم که منتظر یک صدای گام توام

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت9:16 بعد از ظهرتوسط محمدکلانتریان | |

فقط خدا میدونه چی کشیدم....


تقدیم به چشمهای شرمگین حضرت سقا


باغ را دیگر بگویید سرو بی همتا زمین ریخت

عکس ماه از آسمان بر سینه صحرا زمین ریخت


هرچه دلبر داشتید اینجا به تاراج خزان رفت

هرچه دل بستید و دل دادید بی پروا زمین ریخت


باد پاییزی به هم زد قصه گلبرگهایش

سبز شد...گل کرد در آن کارو زار ...اما زمین ریخت


ناگهان تیری رسید و آرزوها بر فنا رفت

آب نه...که آبروی حضرت سقا زمین ریخت


مثل قرآن سوره هایش یک به یک تفسیر میشد

دست یکجا،مشک یکجا، آب هم یکجا زمین ریخت


آسمان چشمهایش رنگ گلگون شفق شد

هر چه امید از حرم آورده بود حالا زمین ریخت


آبروی اب را در پیش چشم آب کشتند

آرزوی آب پرپر شد لب دریا...زمین ریخت


باز هم شق القمر شد...آسمان باور نمیکرد

پیش چشم اختران خورشید شد تنها...زمین ریخت

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392ساعت2:3 قبل از ظهرتوسط محمدکلانتریان | |


گاهی به یادی این دل غمدیده ام را شاد کن

من را که ویران توام تنها خودت آباد کن


بگذار یکبار دگر پروانه شیدایی کند

رسم قشنگی می شود...این لحظه راایجاد کن


فصلی بخوان از تازگی وقتی نگاهت با من است

افسانه ها را پس بزن این قصه را فریاد کن


من یک طپش مهمان این تردید چشمان توام

فردا که واژه دم نزد از این غزلها یاد کن


روزی که من گم میشوم در ازدحام سایه ها

این ماجرای تلخ را نجوا به گوش باد کن


در هرم این آتش چرا تنها رهایم میکنی؟

یا آب بر آتش بزن...یا ناله از بیداد کن


در خلوت آشفته ام درگیر بغضی تازه ام

ابریترین احساس من...حالا مرا آزاد کن



+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392ساعت9:13 بعد از ظهرتوسط محمدکلانتریان | |


گاه ابرم، گاه برفم، گاه طوفان می شوم

من هنوزم گه گداری بی تو باران میشوم


بی تو گنگم، خسته ام، غرق سکوتی مبهمم

بی تو سر گردان میان کفرو ایمان میشوم


تا نسیم یاد تو در خاطراتم میوزد

مثل برگ بید میلرزم،پریشان میشوم


تو مرا غرق خیال خویش می خواهی و من

در خیال چشم تو هر لحظه ویران میشوم


بیشتر با من مدارا کن،دلم کم طاقت است

با همه سرسختیم پیش تو گریان میشوم


مثل باران، بودنت را آرزو دارم ولی

تا که میباری به زیر چتر پنهان می شوم


گرگ باران دیده را از سیل و طوفان باک نیست

من که هر لحظه اسیر برف و بوران می شوم...


خوب میدانم شکستن آخر آیینه نیست

بازهم در جلوه ای دیگر نمایان میشوم

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت4:40 بعد از ظهرتوسط محمدکلانتریان | |

ساده منم که چشم ترا ساده دیده ام 

ساده منم که ناز غریبان خریده ام


ساده منم که حس ترا زیرپای موج

بر ساحل خیال نگاهت کشیده ام


دردا،که در کشاکش این بازی غریب

دلبسته ام به آنچه خودم آفریده ام


من شاعرم...به سبک غزل ناله میکنم

  آری، به قدر قافیه ها غم چشیده ام


پروانه ام...اگر چه درین گیرو دارها

مانند اشک شمع به پایت چکیده ام


میلم کشیده مثل گذشته کنار هم

با تو بخوانم از غزلم، از قصیده ام


یادش بخیر آنهمه شوقی که داشتم

از باغ یادت آنهمه یاسی که چیده ام


حالا دگر به برق نگاه تو راضیم

میبینی از کجا به کجا من رسیده ام؟


داری مرا به مرز جنون می کشانی و

دیگر منم که از همه دنیا بریده ام


+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت6:54 بعد از ظهرتوسط محمدکلانتریان | |

نظرت چیست گهی همره طوفان بشویم            و در ین حادثه یک فصل پریشان بشویم

نظرت چیست اگر فاصله ها بگذارند                  قطره ای نذر لب خشک بیابان بشویم

نظرت چیست به یک شاخه قناعت نکنیم            بانی نفس شکوفای گلستان بشویم

صِِِرف آیینه شدن لازمه ی باران نیست                   باید از خویش گذر کرده که باران بشویم

چه کسی گفته که دل را به تو عادت ندهیم            چه کسی خواسته ما سر به گریبان بشویم

بهتر آن نیست که دور از همه همهمه ها               باز در خلسه یک قافیه ویران بشویم

یا درین لحظه درگیری عقل و دل و عشق                در شب چشم تو یک ثانیه حیران بشویم

عاشق لحظه باران شدنم ...وقت بده                        باز آشفته یک حس هراسان بشویم



+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت7:10 بعد از ظهرتوسط محمدکلانتریان | |

اشتیاق .......حسرت

معنی این دو واژه را  در نگاه ماهی افتاده بر ساحلی دیدم که آخرین نگاهش را به دریا

دوخته بود

+نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت2:56 بعد از ظهرتوسط محمدکلانتریان | |

نمی دانم....

نمیفهمم ....

درک نمیکنم تعلق و دغدغه های زمینیتان را


مرا با آسمانم تنها بگذارید...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت12:27 بعد از ظهرتوسط محمدکلانتریان | |

تقدیم به پدر و مادر عزیزم

شمعهای روشنی بخش دلم

اسوه های پاکی و پایندگی

گرمی دستانتان شور حیات

ای معلمهای  درس قصه ایمان و عشق

نغمه های بی بدیل زندگی

تا شما هستید ای گلهای من

لحظه هایم خالی از احساس نیست

باید اذعان کرد

در دفترچه های خاطرات

هیچ عطری همچو بوی یاس نیست

واژه ، واژه

جمله، جمله

حرف، حرف

بی شما حرف از غزل بیهوده بود

میتوان با خنده هاتان شعر گفت

میتوان از نو غزلها را سرود

در میان لحظه های سبز عشق

عطر زیبای  دعا

جاری از تندیس دستان شماست

پشت من گرم نگاه گرمتان

تکیه ام بر کوه چشمان شماست

در میان موجهای زندگی

تا شما هستید قلبم روشن است

کوه غم!!؟؟

موج بلا!!؟؟

طوفان درد!!؟؟

شک ندارم از نفسهای شما

زندگی هم تحت فرمان من است

حرفهاتان یک بغل گل از شکوه

قاصر از تقدیستان کام کلام

روشنایی های شبهای زمین

سایه هاتان بر سر ما مستدام


+نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت4:44 بعد از ظهرتوسط محمدکلانتریان | |