|
احساس هم دوباره زمینگیر می شود وقتی که پای ناله بزنجیر می شود چیزی شبیه بغض درونم شکسته است گویا که خواب حادثه تعبیر می شود هر قطره اشک همنفس التهاب دل در انعکاس یاد تو تکثیر می شود چندیست در درون دل آشوب مبهمیست بیچاره دل، چه ساده زمینگیر می شود دیگر به هر چه غیر تو دل خوش نمی کنم حالا نشسته ام که چه تقدیر می شود؟ احساس گنگ گم شدگی در کویر درد با برق یک نگاه تو تفسیر می شــود دارم به عمق فاجعه خویش می رسم دارد بـرای آمــدنـت دیــر می شــود محمدهادی کلانتریان
بود امیدم که دل وا می شود،اما نشد حرفهایم رنگ رویا می شود، اما نشد سالها می خواندم از عمق دلم امن یجیب گفتم این غصه مداوا می شود،اما نشد استخاره کردم آمد ای اسیر درد هجر یوسف گمگشته پیدا می شود،اما نشد وعده می دادند "حالت به شود دل بد مکن" گر نشد امروز فردا می شود...اما نشد مدعی می خواند:کمتر ناله کن کز جام صبر آخر این دل هم شکیبا می شود،اما نشد اشک هم بر آتش این سینه تاثیری نداشت گفت با این غم مدارا می شود،اما نشد آنقدر با درد هجرش ساختم تا سوختم گفتم از این دل گره وا میشود،اما نشد در گلو بغضم شکست و ناله هایم آه شد تا که با توخواندم آیا می شود.....؟ اما نشد ماهی افتاده بر ساحل گمانش بود که باز هم مدیون دریا می شود،اما نشد محمدهادی کلانتریان
چـه کـنـم؟ ایـن دل مـن لایـق دیـدار نـبـود لحظه ای محرم خورشید رخ یار نبود
حال زار من واین سوخته دل دیدن داشت وان دمی بود که یوسف سر بازار نبود آه، بیچاره از آن دیده که در حسرت سوخت آفـتــاب آمـد وصـدحـیـف که بـیـدار نبود رخــصـتـی بـهـر خـدا تـا بـه سخــن ساز کنم لـحــظه هـا رفـت ولی فرصت گفتار نبود همــه ی هســتـی خــود را بـــه بــرت آوردم تــا نـگویــنــد فــلانــی کـه خــریدار نبود نــاز کــن،نــاز طـــبــیـبانـه خـریــدن دارد گــر کــه نـاز تو نبود اینهمه بیمار نبود کام دل تشنه یک جرعه دیدار شماست ورنه از بهر وصال اینهمه اصرار نبود دست بردارم ازین عشق ؟ محال است، محال این نصیحت به کسی گو که گرفتار نبود جــان مـن! جــام دو چــشـمـان مــرا پـر بنما تــو بـبـخش ار دل مـن لایق دیدار نبود محمدهادی کلانتریان
دست از دلم بردار آه ای دیو شادی کین سینه با غم الفتی دیرینه دارد
پایت زقلب من بکش بیرون که این قلب از لحظه لحظه با تو بودن کینه دارد بـیـرون بـرو بگــذار تـا غـم بـا سپـاهـش بر این تن بیجان من هردم بتازد بـگـذار تـا بـا دشـنـه انـدوه و مـــاتــم کار دل غمدیده را امشب بسازد بـا دسـتـهـایـت سـایـه رخوت مگستر افسونگر مکار عزم دیگری کن این دل غم هجر و فراق دوست دارد زینجا برو جای دگر افسونگری کن آنجا که کس را نیست در سر شوق یاری آنجا که دل صحرای سرد بی خیالـیـست آنجا که چشمان سنگهای بی فروغند جایی که فصل عشق فصل خشکسالیست جایی برو که سینه ها سنگ و کلوخند جایی که نام عدل مفـهــومـی ندارد جایـی کـه ظـلـم و ظـالـمـی بیــداد کـرده و کس نظر بر اشک مظلومی ندارد ایـنجـا مـیـان شـعـلـه های شوق و دیدار من را رها کن با تب چشم انتظاری بـگـذار تـا ایـن راه هـجـران را بـپـویــم با غصه و دردفراق و بی قراری بگذار تا غم همسفر با من بیاید گیرد زمن این نیمه جان بی رمق را بگذار فریادش زنم آنقدر از دل تا در کویر بی کسی بنشینم از پا یا اینکه یار من بیاید از ترحم دست من افتاده از پا را بگیرد یا این غلام کمترین درگه او از داغ هجران رخش آخر بمیرد محمدهادی کلانتریان
بـار دگـر بـا واژه هـا شـوریـدم آری مـانـنـد صد چـشمـه زخـود جـوشیـدم آری
گـفـتـنـد قـدر دل بـه دلـدار اسـت مـنهـم دل را بــقــدر مـهــر تــو سـنـجـیدم آری آنگه که گفتم زندگی بی تو محال است در چشـمهـای مـرگ هـم خـنـدیــدم آری می خواسـتـنـد احـسـاسهـا را پر بچینند این را به چشم خویشتن می دیدم آری فـریـاد مــی کــردم حــدیــث بــودنــت را می سوختم چون ابر می باریدم آری ------------------ امروز هم بی تو به مانند همیشه یک لاله از بستان حسرت چیدم آری فـصـلـی گـذشـت و بـاز هـم بـاران نـیـامـد از این همه بی حاصلی پوسیدم آری محمدهادی کلانتریان
آنچنان دل سر سودای تو دارد که مگو خاطـری خـسـتـه وشیدای تو دارد که مگو
عـمری از مـأذنـه سـیـنه صـدایـت می کرد اشـتـیاقـی به مـصـلای تـو دارد کـه مگو خویش را درگرو مـهر تو می داند وبـس همچو مجنون سر صحرای تو دارد که مگو کاش یکلحظه ویکدم به تو راهی می بود شوقی این تشنه به دریای تو دارد که مگو الفتی با غـم تو دیـده مـحـنت کـش داشـت آه. سـوزی غم پـــیدای تـو دارد کـه مـگـــو درد هـجـر تـو مـرا شـهـره آفـاق نـمـــود حـالتـی غـمـزده رسـوای تـو دارد که مگو من ز هـر لـحـظـه طـپـشـهای دلم فهمیدم آنـقـدر دیـده تـمــنای تـــو دارد کـه مــگــو محمدهادی کلانتریان
شاید راست می گویند
باید نگاه خویش را تغییر می دادم جوجه کبوتری که در کوچه های بی خیالی بازیچه کودکان شدست شاید که حق پریدن ندارد شاید گلی که زیر پای عابران پر عبور در لحظه گریز پرپر که نه له میشود محکوم مردن است شاید عبور بی تفاوت مردم در روزهای سردو برفی دی از پیش پیرمرد تاک خورده ای که پلکهایش را آرام میبندد عین ترحم است شاید زهر خند جوانکی بر کودکی ساده و فقیر از ریشه تمسخر و نیش و کنایه نیست از روی خوشدلیست شاید ... ولی گیرم نگاه خویش را تغییر دادم اما بگو با من با دل چه باید کرد؟؟؟ محمدهادی کلانتریان
چون بی تو مانده ام ز تو شرمنده ام هنوز شرمنده ام که بی توام و زنده ام هنوز
من شرمـسار دل شـدم و دل شـکسـته شد پایان کار دل چه شود؟ مانده ام هنوز با ایــن امــیــد کـه از جــاده دلـم گــذری عمری نشسته بر لب این جاده ام هنوز باور مکن که دست زدامن کشم تو را من سـیـنـه را به مـهـر تو آکـنـده ام هنوز من را رها مکن که دل از دست می رود چون از هرآنچه غیر تو دل کنده ام هنوز با برق چـشـمهـای تو شـامـم سـحـر شود من برق چشـمـهـای تـو را بـنـده ام هـنـوز ایـن غـصـه هـا کـه راه به جایی نمی برد از ایـنـهـمـه فراق تو درمانده ام هنوز محمدهادی کلانتریان
صبح عید است همان به که سلام تو کنیم مطلع الفجر دل خویش به نام تو کنیم ای جـمـال مـلکوتـی به جـمـالـت صـلـوات هدیه ما صلوات است سلام تو کنیم این عید سعید را به ساحت قدسی قطب عالم امکان حضرت بقیه الله الاعظم، و همچنین تمام شیعیانش و به شما دوست عزیز تبریک عرض می نمایم
اسیر عشق تو را راه چاره لازم نیست غریق بحر غمت را کناره لازم نیست انیـس محـفـل شــبـهـای بـی سـتاره من دل رمیده من را اشـاره لازم نیـسـت طبیب را سر بالین من میار ای دوست دوا برای دل پـاره پـاره لازم نـیسـت به یک نـگاه بسـوزان مـرا و فانی کـن به شعله نیست نیازی شراره لازم نیست دمی که چهره بر آری چه حاجتست به ماه چـو آفـتـاب بـر آیـد سـتـاره لازم نیست برای خواندن تو می توان صمیمی بود کنایه و سـخــن استـعـاره لازم نیست نـفـس رسـیـد بـه آخـر شـتـاب کن جـانـا دمی درنگ مکن، استخاره لازم نیست محمدهادی کلانتریان
چون علی در عالم خلقت کسی مظلوم نیست هیچکس مانند او از حق خود محروم نیست
غصه های او عیان از گفته های او که گفت زندگی جز استخوانی مانده در حلقوم نیست شهادت مولی الموحدین،امیرالمومنین حضرت مولانا علی ابن ابیطالب (ارواحنا فداه) را به پیشگاه حضرت مولانا بقیة الله الاعظم امام زمان (عج) و تمامی شیعیان عالم تسلیت عرض می نمایم از همه دوستان التماس دعا دارم
کاش می شد همه پنجره ها را آموخت که به این مرغک زندانی در خانه تن گاهگاهی که شده فرصت پرواز دهند کاش می شد بگذارند بتابد خورشید بدرون بار دگر تا به این دانه نشکفته خوابیده به دل فرصتی بهر شکوفایی وآغاز دهند قصه غمگینیست راز آن پنجره ای که بدستان سپیدار ندارد عادت آن سپیدار که هرگاه وزد از سویی نفس معرفتی با سرانگشت لطافت بنوازد قفس شیشه ای پنجره را تا که بیدار کند کودک خفته دل را و گوید که بیا باز کن پنجره را باز کن خانه دل را به هوایی بسپار که نشانی زوفا داردو بویی زطراوت کاش می شد نفسی تازه کنیم بی حضور همه پنجره ها....... محمدهادی کلانتریان
چیکار کردی اینقدر خوشتیپ شدی؟
خداییش بذار یه عکس باهات بگیرم اصلا از ریخت وقیافه امثال تو خوشم نمی یاد میخوام سر به تن همتون نباشه صدای جوانک از چند قدم اونورتر به گوشم میخورد.چشمم به مردبلند قدوچاقی افتاد، کنجکاوانه مخاطبش رو نگاه کردم. پیر مردی چروکیده با قدی نسبتا کوتاه، صورت آفتاب خورده با لباس ساده روحانیت که داشت زیر بار حرفهای جوانک خم میشد. میله وسط مترو رو گرفته بود، سرش پایین بود وهمچنان ساکت به حرفهاش گوش میداد . حرفهای جوانک لحظه به لحظه زننده تر میشد: اگر منو بزارن همتون و می کشم... پیر مرد سرشو بالا آورد.انگار کاسه صبرش لبریز شده بود،در عین اینکه خودش رو کنترل میکرد میخواست همه رو یکجا جواب بده : -آخه چرا من پیرمرد رو اذیت می کنی؟ من که کاری به کارت ندارم، از خدا بترس جوون - شما اصلا وجودت واسه من مایه عذابه، بهتره اصلا نباشی -از خدا بترس ، شاید سالم خونه نرسیدی، کی از آیندش خبر داره؟ -من سالم میرسم خونه، مطمئنم، من تا شماها رو کفن نکنم نمیمیرم دیگه پیر مرد سکوت کرد، نا امید شده بود وباز چشمهاش کف مترو رو نگاه می کردو... به ایستگاه امام خمینی رسیده بودیم، جوانک پیاده شد، منهم پیاده شدم وبا نگاهی کینه ای به او نگاه میکردم. تا از درب اصلی مترو خارج بشیم همچنان جلو من با عجله راه میرفت، به خیابون که رسیدیم مسیرمون جدا شد. هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که صدای ترمز شدید ماشین من و میخکوب کرد... -فکر نمیکنم زنده بمونه -سرش له شده -بیچاره پدر مادرش، جوونه صدای پیر مرد تو گوشم طنین انداخته بود تو مطمئنی سالم به خونه میرسی؟
بهار می رسد از ره زبوی پیرهنت خجل شود گل یاس از شمیم یاسمنت
حدیث تلخ جدایی که گفت باد صبا تـمـام مـی شـود آخـر ز یـمـن آمـدنـت محمدهادی کلانتریان
چه کند دل که یک عمر پریشان تو بود بی خیال همگان بی سرو سامان توبود
هر سحرگاه نشانت ز صبا می پرسید شعله وش در طلب بوی گلستان تو بود فارغ از بتکده و ساقی و دیـر و سـاغـر آشـنـای سـرکـوی تـو،خــرامـان تـو بود غم بیماری دل جز نگهت چاره نداشت هر نفس ملتمس دارو و درمان تو بود امر بر صبر روا نیست به آن تشنه زار که عطشناک نمی از یم جوشان تو بود بی سبب نیست که آرام ندارد شب و روز آن دل زار که یک عمـر پـریـشـان تـو بود محمدهادی کلانتریان
گر نیایـی زخـمـهـا وا مـی شـونـد چشمه های اشک دریا می شوند
گـر نـیـایـی ای نـسـیـم مـعـرفــت ابــرهــای تـیـره پــیـدا مـی شــونــد محمدهادی کلانتریان
بی یاد آشنای تو یکدم نمی شود آنــدل که عاشـقت شده بی غـم نمی شـود از بـهـر التـیـام دل زخـم خـورده ام جـز یک اشـاره تو کـه مرهـم نـمـی شـود ای مهربان ببار کزین دشت خشک ما رفع عطـش به بـارش نـم نـم نمـی شـود من را بــقطره ای بنواز ای تمام حسن گـر قسمتــم عنایـت آن یــم نـمی شـود تنها امید ماست درین موج اضــطراب این سایه ای که از سر ما کم نمی شود از آنهمه افـاضـه که بـاد صـبا نـمود هرگـز بـسـان ناله شـبـنم نـمی شـود قدبسته ارادت توام و می خورم قسم این قـد بجز مقابـل تـو خـم نـمـی شـود محمدهادی کلانتریان
خداوندا !
گفتی بیا، آمدم...گفتی دل شکسته بیاور،آوردم...گفتی بگو،گفتم...گفتی بخواه، خواستم... گفتی ببار، باریدم...گفتی کاسه گداییت کو؟دستهایم را بالا آوردم.. گفتی با امید بیا،گفتم اگر امید نداشتم که نمی آمدم...گفتی مرو،نمیروم...گفتی اندکی صبر لازم است،صبر می کنم... فقط رهایم نکن...می میرم
باید برای سقف دلم فکری کنم فردا که طوفان ببارد دیگر هیچ فرصتی مرا نیست محمدهادی کلانتریان
تشنه ام ای ابر رحمت آب بارانت کجاست؟
دستـهایـم از رمـق افـتـاد دامـانـت کجـاسـت؟ دل درون سیـنه ام با مهر تو خو کرده است طاقت ماندن نـدارم گـو بـیـابـانـت کجـاسـت؟ قلب من ای بهترین چون کوچه ای پاییزی است تو بفریادم برس ای یـار طوفانت کجـاسـت؟ قسمت من در جهان جز حسرت دیدار چیست؟ دوست دارم قاصدک باشم،گلستانت کجاست؟ گـــو نسیمـی تــا بـیـایـد زنــده گـردانــد مــرا ای طبیب روح من دارو ودرمانت کجاست؟ شوق وصلت سوخت ما راای عجب از کارهجر خسته ام ای راه هجران خط پایانت کجاست؟ محمدهادی کلانتریان
در موج خیز حادثه در حالتی طوفانیم من خویش را گم کرده ام در جسم خود زندانیم
در بین طوفان بلا ای یار می خواند تو را این قلب پر تشویش من این دیده بارانیم محمدهادی کلانتریان
مانند قاصدک باش که اگر چه با نسیمی از جا کنده می شود اما هر کجا که می رود باز هم قاصدک است محمدهادی کلانتریان
سلام طاعات و عباداتتون مقبول درگاه ایزد منان آمده ام و از این آمدنم قصدی دارم آمده ام چون حرفهایی برای گفتن داشتم ودنبال همدلانی می گشتم که دل به دلم بدهند و دوستانه وصمیمانه هم صحبت کلام گرمشان شوم. آمده ام تا در این هیاهوی گنگ دنیا ودر این سفری که گهگاه تابلوهای رد گم کنی بر سر مسیر می گذارند تا از مقصدمان دورمان کنند هم سفرانی بیابم تا با هم سینه سپر حوادث باشیم آمده ام تا از دل نوشته هایم بگویم .از آنچه که احساس دل است و بر قلم و زبانم جاری می شود. نمی دانم بگویم شعر است؟نثر است؟نظم است؟... اما هر چه که هست حرف دل است و بر صحبت دل نمی توان خرده گرفت که چرا قانون عروض و قافیه را نادیده انگاشته ای؟ پس اگر حرفهایم قرار است با دستان نقد شما نوازش شود منصفانه نوازش کنید تا بتوانم بین نقدمنصفانه و ایرادمغرضانه مرزی بیابم وآمده ام تا بشنوم. بشنوم انچه را که ارزش شنیدن دارد.و پشت کنم به هرآنچه که لایق شنیدن نیست پس سلام امید که این سلام بدون وداع واین طلوع آشنایی همیشه بی غروب جدایی باشد
|
درباره وبلاگ![]()
سلام بر آنکه حرارت عشقش آتش به جان واژه هایم افکند
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 پیوندها
رویا باقری |